عیسى

غرور عبادت سوز
روزى عیسى از صحرایى مىگذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در
آنجا زندگى مىکرد. عیسى با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که
به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت.
وقتى چشمش به عیسى و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همانجا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر عیسى مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن.
در این هنگام خداى برترین وحى فرمود که به این عابد بگو:
وقتى چشمش به عیسى و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همانجا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر عیسى مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن.
در این هنگام خداى برترین وحى فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمىکنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:4 توسط ramin
|