ترا از دور می بوسم

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ

************

کاش در سینه مرا این دل دیوانه نبود / یا اگر بود اسیر غم جانانه نبود

رخ گل مایه سودا و گرفتاری شد / ورنه مرغ دل ما را هوس دانه نبود . . .

**********

جان غمگین،تن سوزان،دل شیدا دارم / آنچه شایسته عشق است مهیا دارم

سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق / چه بلاها که زعشقت من تنها دارم . . .

***************

آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم / عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم

عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم . . .

هر چه

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

به خاطر

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

و به خاطر خود تو بود

فقط به خاطر تو

حس که پیدا شد

حس که پیدا شد


عشق شروع به باریدن کرد 

هیچ میدانی ؟؟؟

رمز عاشق بودن هر کس فقط این است . . . . .

ساده بودن


ساده دیدن
ساده پذیرفتن

پس ساده میگویم . . . . .

ساده دوستت دارم 

حس منی 


احساس را دوست دارم 


عشق منی


عاشقی را دوست دارم


چون منی


زندگی را دوست دارم


اشک منی


باران را دوست دارم . . . . .

هوا تویی

تنفس را دوست دارم

تازیانه باشی


درد را دوست دارم

دوستم باشی

دوستی را دوست دارم


با من باش جهنم را دوست دارم


تو چی هستی ؟


من! دوستت دارم ؟

هیچی نباشی 


پوچی را دوست دارم

خدا کجاست؟


من دوست داشتن را دوست دارم

به یادت میمیرم . . . . .


که در جهنم 


آتش را دوست دارم . . . . .

با عشق 

" تقدیم به همه ی عزیزانی که دوستشان دارم " ♥ ♥

خدایی خدا....

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت...

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه گفت:

می اید.من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که

درد هایش را در خود نگه میدارد.

و سرانجانم روزی گنجشگ روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به

لبهایش دوختند گنجشگ هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

 "با من بگو انچه سنگینی سینه توست"

گنجشگ گفت:لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه محقرم؟

کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود .خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را ویران کند.

انگاه تو ازکمین مار پر گشودی"

گنجشگ خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته

 به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشگ نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت

 های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.

                                 خدایا شکر گذار مهربونیاتم...